درخواست مشاوره تماس

جشنواره

گوش هایم دشمن من شده بودند

موسسه کارآفرین آوای مشاهیر
account_circle معین تقی زادهaccess_time 18 ژوئن 2020

کسب ثروت نیم میلیون دلاری اعتماد به نفس وحشتناکی به من بخشید. درک بسیار عمیقی از کاری که انجام داده بودم، داشتم و مطمئن بودم که می توانم شاهکارهایم را تکرار کنم. شکی نداشتم که در کار خود استاد هستم. در زمان کار با تلگراف ها به نوعی حس ششم دست یافته بودم. می توانستم سهم را احساس کنم. چیزی شبیه یک احساس موسیقی دان با تجربه وقتی گوش او نت خاصی را در یک آهنگ تشخیص می دهد که برای گوش افراد عادی غیر قابل شنیدن است. به این ترتیب می توانستم بگویم که یک سهم چه خواهد کرد. مثلا اگر سهمی بعد از هشت واحد صعود، چهار واحد کاهش یافت نگران نمی شدم و به نوعی علت آن را درک می کردم. یا مثلا وقتی سهمی در جای خود تثبیت می شد به طور تقریبی می توانستم زمان شروع حرکت صعودی اش را پیش بینی کنم.

هدف موسسه کارآفرین آوای مشاهیر:

اینها پرسش هایی هستند که سعی شده در این مقاله در موسسه کار آفرین آوای مشاهیر در راستای آموزش بورس در شیراز منتشر شده است . به طور مختصر پاسخ داده شوند. پس تا پایان با ما همراه باشید.

حس مرموزی و غیر قابل توصیف بود اما ذهنم هیچ تردیدی درباره وجود آن نداشتم و این مسئله مرا سرشار از احساس توانای می کرد. جای تعجب نداشت که رفته رفته به این باور برسم که من، ناپلئون امور مالی هستم. احساس می کردم که در جاده ای روشن و زیبا قدم بر میدارم، غافل از اینکه خطرات بسیاری بر سر راهم قرار گرفته است. نمی دانستم که در طول این راه هیولای بزرگی در کمین نشسته است.

تا حدی با خودبینی و غرور از خود پرسیدم مگه چند نفر قادرند کار بزرگی را که من انجام داده ام را تکرار کنند؟ تصمیم گرفتم به طور کامل، درگیر معامله شوم. اگر توانسته بودم نیم میلیون دلار بدست آورم چرا نتوانم دو، سه یا حتی پنج میلیون دلار بدست بیاورم؟

در همان زمان، اعتبارات و تسهیلات سازمان بورس تا حد ۹۰ درصد سرمایه افزایش داده شده بود و من مصمم شدم که با استفاده از ۱۶۰۰۰۰ دلار سودی که از معامله بورس کنار گذاشته بودم شانس دیگری خلق کنم. قصد داشتم که دست به معاملات کوتاه مدت روزانه بزنم و هدفم این بود که معاملات موفق پیشینم را در بازه های کوتاه تر و با تعداد بیشتر تکرار کنم.

اما حقیقت این بود که هرچقدر جیب من گشادتر شده بود به همان میزان عقل و درایتم کاسته شده بود. بیش از حد، اعتماد به نفس داشتم و به همین دلیل برای انجام خطرناک ترین کاری که یک نفر می تواند در بازار بورس انجام دهد، آماده شدم.

بازار همواره آماده است تا به معامله گران فراموش کاری که قدرت او را نادیده می گیرند، درس های تلخی بدهد.

در همان اوایل ورودم به نیویورک، تصمیم گرفتم تا رابطه دقیق و نزدیکی با بازار وال استریت برقرار کنم. به طرز احمقانه ای فکر می کردم سیستم اثبات شده معاملاتی من قادر است هر روز، موفقیت بزرگی در بازار برایم رقم بزند. پیشاپیش غرق در شادی ناشی از پیروزی های آینده بودم و در همین حال قدم به یکی از تالارهای معاملاتی گذاشتم.

تالار وسیعی بود با تعدادی صندلی که در مقابل هرکدام یک صفحه نمایش چشمک زن قرار داشت که قیمت های سهام را نشان میداد. فضای آن بسیار جالب توجه و پیشرفته بود. افراد زیادی هیجان زده و پریشان دائما در حال فعالیت, تقلا و سروصدا بودند.

صفحات چشمک زن مدام تغییر می کردند، ماشین حساب ها محاسبه می کردند و صدای تق و تق دستگاه تلگراف به گوش می رسید. منشی ها با عجله به این سو و آن سو  می دویدند. از هر طرف صداها و جملاتی می شنیدم نظیر: (( گودیر به نظر من با من راه نمی آید)). یا ((من از آنا کوندا خارج می شوم)) و یا ((بازار در حال آماده شدن برای بازگشت است.))

روز اول از مشاهده این شلوغی و هیجان چندان مضطرب نشدم. به دلیل موفقیتی که در چنته داشتم مرعوب این افراد و فعالیتشان نمی شدم و حس می کردم قوی تر از آن هستم که تحت تاثیر هیجانات و امیدواری ها و ترس از بازار قرار بگیرم. اما این احساس چندان دوام نیاورد. همزمان با انجام معامله در تلار اصلی بازار وال استریت، به تدریج احساس برتری و قدرتم را از دست دادم و چندی بعد من نیز به سایرین ملحق شدم.

گوش هایم به شنیدن اخبار جورواجور، شایعات و عقاید و نظریات دیگران باز شد. اطلاعیه های بازار را می خواندم و شروع کردم به پاسخ دادن به سوالاتی نظیر ((نظر شما درباره ی بازار چیست؟)) یا (( فکر نمی کنید که این سهم اارزش خریدن داشته باشد؟)) و این ها تاثیرات بسیار بدی بر من گذاشتند.

ظرف چند روز پس از آغاز معامله به این روش ، هرچه را در طی شش سال گذشته یاد گرفته بودم دور ریختم. هرکاری را که به سختی فرا گرفته بودم، فراموش کردم و همه کارهایی را که به خودم قول داده بودم که انجام ندهم ، انجام دادم. با کارگزاران مشورت می کردم. به شایعات گوش می دادم و توصیه های دیگران را نادیده نمی گرفتم.

شیطان با وسوسه یک شبه پولدار شدن مرا احاطه کرده بود. تمام دانشی  را که به سختی  از طریق تلگراف هایم بدست آورده بودم به یکباره فراموش کردم. گام به گام در راهی پیش می رفتم که به از دست دادن مهارت و توانایی هایم منجر می شد.

نخستین چیزی که از دست دادم، حس ششم بود دیگر چیزی را به معنای واقعی حس نمی کردم. تنها چیزی که می دیدم جنگل بزرگی از سهام بود که بدون دلیل و علت خاصی بالا و پایین می رفتند. سپس استقلال و اتکا به نفسم را از دست بدم. به تدریج نظم و برنامه ریزی برای انجام معامله را کنار گذاشتم و به سایرینی پیوستم که بی هیچ هدف و برنامه ای معامله می کردند. دنباله رو دیگران شدم. دلایلم برای معامله پوچ بود و کاملا بر اساس احساساتم معامله می کردم. شاید با این مثال بهتر بتوانم توضیح بدهم که چقدر وفادار ماندن به سیستم قبلی ام دشوار شده بود.

فرض کنید که در میان جمعیتی که برای تماشای نمایش آمده اند کسی فریاد بزند ((آتش)). چه اتفاقی رخ میدهد؟ افراد برای نجات خود به طرف درهای خروجی حمله ور می شوند و در این بین افرادی زیر دست و پا له می شوند.

و یا یک غرق شده را تصور کنید که در حال تقلا کردن است. هرچند دست و پا زدنش ممکن است به غرق شدن سریع ترش بیانجامد اما به هر حال او نمی تواند دست از تقلا بردارد. این رفتارها اشتباه و مهلک هستند اما افراد، در چنین شرایطی به طور غریضی و ناآگاهانه عمل می کنند.

همانطور که دنباله رو جمعیت شده بودم همانند آنها نیز رفتار می کردم. به جای اینکه یک گرگ در کمین نشسته باشم مبدل به گوسفند گیج و احمق هیجان زده ای شدم که منتظر بود تا سلاخی اش کنند. کار سختی بود که بگویم ((نه)) در حالی که همه افراد دور و اطرافم فریاد می زدند(( بله)).

همراه با آنها می ترسیدم ، ناامید و یا امیدوار می شدم. چنین شرایطی بیش از آن حتی در سالهای اول فعالیتم برایم پیش نیامده بود. کنترل و مهارتم را بربازی از دست داده بودم و دست به هر معامله ای می زدم، اشتباه از کار در می آمد.

کاملا احساس یک تازه کار را پیدا کرده بودم. سیستمی را که به زحمت برای خودم طراحی کرده بودم فرو ریخته بود. همه ی معاملاتم با یک فاجعه به پایان می رسد. درگیر ده ها وضعیت و معامله ضد و نقیض شده بودم سهمی را در ۵۵ دلار می خریدم. سهم به سرعت به ۵۱ دلار می رسید پس دستور جلوگیری از ضرر کجا بود؟  این اولین چیزی بود که دور انداخته بودم. صیر و تحمل؟ چنین چیزی در من وجود نداشت. چهارچوب ها؟ فراموششان کردم. روزها می گذشت و دور باطل معاملاتم به شرح زیر در حال رخ دادن بود.

در سقف قیمت میخریدم

به محض خرید

سهم شروع به ریزش می کرد

من وحشت زده می شدم

در کف قیمت میفروختم

به محض فروش

سهم شروع به رشد می کرد

حرص و طمع به سراغم می آمد

و دوباره در سقف قیمت می خریدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.